دريچه
بن لادن میرود استادیوم و بازیهای آرسنال را نگاه میکند!
رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال: با سكولاريزم مبارزه میكنيم!
اولین سخنرانی اوباما بعد از پیروزی در انتخابات
فقط بهخاطر حفظ ارزشهای دموکراسی
فرار مدرنيسم از شكست مقابل فوتبال سنتى
راهنمای مختصر و مفید نافرمانی مدنی وودی آلن
[ Ata's shared items in Google Reader ]
چرا؟
نمیدانم چه فرايندی باعث میشود گاهی يك نفر بیدليل از ديگری آنچنان كينه به دل گيرد، كه بخواهد به طرف توهين كند و او را مورد تحقير و استهزا قرار دهد. برايم عجيب است. هيچگاه از كسی عميقاً كينه به دل نگرفتهام، سعی كردم اگر از كسی ناراحت شدم، ببخشم و فراموش كنم و اگر رفتار ناشايست كسی تكرار شد، نهايتاً با او قطع رابطه كنم.
آيا وفتی به كسی توهين میكنيم، رفتار تحقيرآميز در قبالش انجام میدهيم يا مسخرهاش میكنيم، حس خوبی به ما دست میدهد. من فكر نمیكنم آدمهای سالم چنين حسی داشته باشند. اين توهين، تمسخر و تحقير ريشهاش كجاست؟ از كجا میآيد؟ حسودی؟ عقدهگشايی ناشی از كمبودهای اجتماعی يا عاطفی؟ چه چيزی؟
بسيار بسيار كم پيش آمده است كه در معرض چنين رفتاری قرار بگيرم، اما در همان دفعات معدود نيز ابتدا بهشدت متعجب شدهام و بعد به فكر فرورفتهام كه چرا؟ بهخصوص وقتی هر چه فكر میكنم و رفتارم را مرور میكنم، دليلی برای آن پيدا نمیكنم.
و بدتر از همه هم زمانی است كه اين رفتار از كسی سر بزند كه گمان میكنی در دايرهی دوستانت قرار دارد و او را میشناسی. چرا ياد نگرفتهايم به جای آنكه به يكديگر توهين كنيم، با هم حرف بزنيم و اگر مشكلی هم وجود دارد با گفتگو برطرفش كنيم؟
زير خط استوا
از جاكارتا، پایتخت اندونزی، میلاگم. شب چهارمی است كه اينجا هستيم و اِی تا به اينجايش كه بد نگذشته است. به جز اينكه شارژر اين لپتاپ لعنتی را آخرين لحظه يادم رفت بردارم و توی اين هير و وير و شلوغ پلوغی آخر سال ميلادی اينجا، مجبور شدم از اين پاساژ به آن پاساژ و از اين فروشگاه به آن فروشگاه سرك بكشم، بلكه يك آداپتور ديگر پيدا كنم كه البته دست آخر خوشبختانه موفق شدم.
هوا اينجا عجيب و غريب است تا حدی. يعنی مثلاً يك دقيقه آفتاب است به چه داغی، دقيقهی بعد باران میبارد در حد لاليگا! جاكارتا هم اصولاً مدرنتر از آن چيزی بود كه فكر میكردم. محلههای درب و داغون هم البته دارد اما درمجموع تر و تميزتر و شيك و پيكتر از تهران است و به عنوان نمونه تقريباً پنجاه برابر تهران برجهای سر به فلك كشيده دارد.
اندونزی بزرگترين كشور اسلامی است با جمعيت حدود دويست و پنجاه ميليون نفر كه حدود 80 درصدشان مسلمان و البته سنی هستند. البته اسلام اينها مثل اسلام مالزيايیها خيلی با فرهنگ غرب منافات ندارد. فروشگاهها و رستورانهای آمريكايی كه اينجا پر است. انواع و اقسام نوشيدنیهای الكلی به راحتی و همه جا پيدا میشود، بارها و باشگاههای شبانه (نايتكلابها) فعاليت خاص خودشان را دارند و خانمها به خصوص در منطفههای به اصطلاح بالای شهر و فروشگاهها و مراكز خريد مدرن، بيشتر بیحجاب و آرايشكردهاند.
قيمتها هم اينجا واقعاً خوب است. هزينهی تاكسی قطعاً مناسبتر از تهران است و مثلاً كرايهی يك مسير نيمساعته میشود چيزی حدود دو هزار تومان خودمان. قيمت غذا هم خيلی خوب و منطقی است. به عنوان مثال قيمت بوفهی باز يك رستوران شيك در يك مركز خريد شيك، شامل انواع و اقسام غذاهای اندونزيايِی و فرنگی با پيشغذا و دسر كامل و همه مدل نوشيدنی (يك چيزی مثلاً در حد بوفهی نايب توی وزرا) به پول ما میشود حدود پنج هزار و پانصد تومان.
خب! فعلاً همينها را از مشاهدات من در اينجا داشته باشيد تا گزارش بعدی! و دفعهی بعد كه ابنترنت پيدا كنم. از آنجايی هم كه اصولاً عكسديدن راحتتر از چيزخواندن است، يك سری از عكسهايی كه اين چند روزه گرفتهايم را براِیتان اينجا میگذارم. (برای ديدن عكسها در ابعاد بزرگتر، كافی است روی آنها كليك كنيد.) توضيح اينكه عكسهای حيوانات مربوط به سافاری پارك شهری در نزديكی جاكارتا است. درضمن آن آخری هم عكس خودم است، گقتم كه يكدفعه مرا با اين جك و جانورها اشتباه نگيريد!!!
ادامهی"زير خط استوا"کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!
یادم هست چند وقت پیش، وقتی قرارشد طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی شروع شود و جناب رادان و دار و دستهاش راه بیفتند توی خیابان و به مانتو، روسری و شلوار ملت گیر دهند، یک آقایی را به اسم کارشناس فرهنگی آوردند توی تلویزیون و ایشان در دفاع از این طرح گفت:
«یک زمانی هیچکس موقع رانندگی کمربند ایمنی نمیبست، اما یک مدت که راهنمایی رانندگی سختگیری کرد، مردم انجام این کار را پذیرفتند و حالا تقریباً همه موقع رانندگی کمربند میبندند. حالا اگر این طرح ارتقای امنیت اجتماعی هم اجرا شود، مردم خود به خود بعد از یک مدت درمورد پوشششان نیز موازین شرعی را رعایت میکنند.»
ادامهی"کمربند ایمنی و مانتوی کوتاه!"به بهانهی مرگ پینتر
شاید بیربط باشد، اما رسماً حالم گرفته میشود وقتی چنین خبری را میخوانم: «هارولد پینتر، نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی و برندهی جایزهی نوبل 2005 امروز و در سن هفتاد و هشت سالگی بر اثر سرطان درگذشت.»
پینتر برای آنهایی که تئاتر را دوست دارند، نامی فراموشنشدنی است. با آن نمایشنامههای فوقالعاده، سبک خاص خودش، دیالوگهای موجز و بریده بریده و سکوتهای فوقالعادهای که در کارهایش وجود دارد. پینتر برای من یعنی یک عالمه نمایشنامه و فیلمنامهی خوب که از خواندنشان لذت بردهای و چیز یادگرفتهای. چهقدر بد که دیگر کتاب جدیدی چاپ نخواهد شود که روی آن نوشته شده باشد: نویسنده: هارولد پینتر.
از پینتر نمایشنامههای زیادی به فارسی ترجمه شده و متاسفانه خیلی از نمایشنامههایش نیز تا به امروز ترجمه نشده است. از میان آثار ترجمهشده میتوان به: اتاق، جشن تولد، کلکسيون، فاسق، آسایشگاه، وقت ضیافت، درد مختصر، اولئانا، سرایدار، مستخدم ماشینی، بازگشت به خانه و خیانت اشاره کرد.
به بهانهی مرگ پینتر، بخشی از نمایشنامهی خیانت که بدون شک یکی از شاهکارهای اوست را اینجا میگذارم. خیانت نمایشنامهای است که میتواند حسابی بههمتان بریزد. این اثر تا به حال چندین بار به فارسی ترجمه شده که به گمانم بهترین ترجمهی آن، ترجمهی نگار جواهریان و تینوش نظمجو باشد که نشر نی آن را چاپ کرده است.
×××
اما: وقتی ما اون سوئیت وسکسگراو رو اجاره کردیم، تو پولش رو نداشتی ... مگه نه؟
جری: ای، آدم واسه عشق چه کارها که نمیکنه.
اما: پردهها رو من خریده بودم.
جری: تو هم پولش رو نداشتی.
اما: گوش کن، من به یاد گذشتهها نبود که میخواستم ببینمت ... نمیفهمم، تو مشکلت چیه؟ فقط میخواستم ببینم حالت چهطوره.
جری: ای بابا، بیخیال! [مکث] تو که دربارهی من دیشب چیزی به رابرت نگفتی، درسته؟
اما: مجبور شدم. [مکث] اون همه چی رو به من گفت. من هم همه چی رو بهش گفتم. بیدار بودیم ... تمام شب رو بیدار بودیم. وسطش ند اومد پایین. مجبور شدم ببرمش بالا بخوابونمش. بعد دوباره اومدم پایین. فکر میکنم صدای داد و بیدادمون بیدارش کرد. میدونی ...
جری: تو همه چی رو به رابرت گفتی؟
اما: مجبور شدم.
جری: تو همه چی رو گفتی به شوهرت ... همه چی رو دربارهی ما گفتی؟
اما: مجبور شدم.
[سکوت]
جری: اون قدیمیترین دوست منه. یعنی من بودم که دخترتون رو تو بغلم گرفتم و انداختمش هوا ... تو آشپزخونهم. اون هم داشت نگاه میکرد منو.
اما: دیگه اهمیتی نداره. همه چی گذشته.
جری: گذشته؟ چی گذشته؟
اما: همه چی دیگه تموم شده. [اما لیوانش را برمیدارد و مینوشد. تاریکی.]
×××
جری: فکر کردم داردم دیوونه میشم. ازت واقعاً ممنونم ... از اینکه اومدی ... من نمیدونم چرا بهت گفت. نمیفهمم چهجوری تونست بهت بگه. من واقعاً نمیفهمم. ببین من میدونم که شما ... راستش، امروز دیدمش ... با هم یه گیلاس زدیم ... خیلی وقت بود ندیده بودمش ... میدونی، اون بهم گفت که شما مشکل دارین ... با هم ... و همهی اینها دیگه ...میدونم. واقعاً متاسفم.
رابرت: نمیخواد متاسف باشی.
جری: چرا نباشم؟ [مکث] راستش نمیتونم بفهمم ... چرا فکر کرد لازمه ... بعد از این همه سال ... بهت بگه ... همه چی رو یه دفعه ... دیشب ....
رابرت: دیشب بهم نگفت.
جری: چی؟ [مکث] من میدونم دیشب بین شما چه اتفاقی افتاد. همه چی رو بهم گفت. شما تمام شب بیدار موندین، مگه نه؟
رابرت: دقیقاً.
جری: اون دیشب همه چی رو بهت گفت ... دیشب ... دربارهی ما دو تا. نگفت؟
رابرت: نه نگفت. همه چی دربارهی شما رو دیشب بهم نگفت. چهار سال پیش گفت. [مکث] بنابراین لازم نبود دیشب دوباره بهم بگه. چون من میدونستم. و اون میدونست من میدونم چون خودش چهار سال پیش بهم گفته بود.
بازی یلدا، دو سال بعد!
انگار قرار است یلدا بازی دو سال قبل دوباره ادامه پیدا کند. البته این بار با این سوال که: «چه خبر؟» راستش من که از خیلی دوستان بلاگرم، بهخصوص خارجنشینها، چندان خبر ندارم و بهنظزم بد نباشد به بهانهی این بازی هم که شده از حال هم با خبر شویم. به همین خاطر دعوت پرستو را پاسخ میگویم و در این بازی شرکت میکنم. اما خبرهای من:
1- مهمترین خبر همچنان این کمردرد لعنتی است که دیگر همراهم شده و ناگزیر باید به آن عادت کنم. البته وضعم به مراتب بهتر از ابتدای سال است و کارهای روزانهام را میتوانم انجام دهم. اما خُب محدودیتهایش هم هست دیگر. مثلاً دیگر نمیتوانم کوه بروم (حالا یکی نیست بگوید نه که تو هر هفته کوه میرفتی!) یا پیادهروی طولانی مدت داشته باشم.
2- یک سری کارهای نیمهکاره داشتهام که هنوز هم متاسفانه نیمهکاره ماندهاند! پایاننامهی فوق لیسانسم را هنوز ندادهام، وزنم را نتوانستهام کم کنم و قرار بود از خانهی پدر و مادر بروم خانهی خودم که هنوز نرفتهام! امیدوارم یلدای سال دیگر هر سه این اتفاقها افتاده باشد!
3- یک سری کارهای نیمهکاره هم داشتم که خوشبختانه یا تمامشان کردهام یا در حال تمامشدن هستند. کتاب جبر و احتمالمان چاپ شد و کتاب ریاضیات گسستهمان هم قراردادش بسته شد و کارهایش خوب پیش میرود. نمایشنامهام به صحنهی آخر رسیده و نوشتنش دارد تمام میشود، چندتا از کتابهایی که خواندنشان را نیمهکاره رها کرده بودم، بالاخره تا آخر خواندم و یکی دو تا رابطهی بیسرانجام و بیمار را تمام کردم!
4- هنوز هم یکی از بزرگترین علاقهمندیهایم سیر و سفر است و خوشبختانه حتی با وجود کمردرد این فرضیه را معطل نگذاشتهام! و به محض اینکه چند روز خالی در برنامهام پیداکردهام، رفتهام سفر و هفتهی آینده هم اگر مشکلی پیش نیاید دوباره به مدت ده روز مسافرم.
5- چند تا از بلاگرهایی که همیشه دوست داشتم ببینمشان را در این دو سه ماه گذشته دیدم و همهشان هم حس مثبت به من دادند و الان از دوستانم هستند: کیوان سی و پنج درجه، انار، نازلی، نیلگون و لیتیوم. همچنین دلم برای خیلی از دوستان بلاگری هم که مدتها ندیدهامشان، حسابی تنگ شده و امیدوارم زودتر ببینمشان.
6- دارم تمرین میکنم با خودم و دیگران رک و راستتر باشم و رودربایستی را در رفتارم کنار بگذارم. به نسبت گذشته خیلی راحتتر «نه» میگویم، قول کاری که نمیرسم یا نمیتوانم انجام دهم را کمتر به کسی میدهم و در جمعهایی که در آن راحت نیستم، به ندرت حاضر میشوم.
7- و بالاخره ... سعی میکنم رویاهایم را فراموش نکنم. بهنظرم همیشه مهمترین خبرها آنهایی است که گفته نمیشوند!
دو سال پیش، از کسی برای شرکت در این بازی دعوت نکردهام، اما حالا دوست دارم از این دوستان که مدتها است از آنها درست و حسابی خبر ندارم، بپرسم «چه خبر؟»: مریمگلی، سایه، مریم مومنی، آیدا و لیلی نیکونظر
در این شب یلدا
مامان امشب رفته است خانهی مادر. نوبت اوست که امشب پیش مادر (مادربزرگم) بماند. ما سه تا (من، بابا و برادرم) توی خانهایم. هرکدام سرمان به کار خودمان گرم است. وقتی مامان نیست، کسی زیاد اینجا حرف نمیزند. بابا میآید توی اتاقم. پشت کامپیوتر نشستهام و دارم ویراستاری میکنم. یک کاسه انار دانهشده با یک قاشق کوچک توی آن، دست باباست. میگذارد روی میز و میگوید: «شب یلداست.» و می رود. حرف ندارد این بابا!
×××
دلم یاد قدیمها کرده که توی کانون تئاتر پلیتکنیک دستهجمعی میخواندیم:
دل من سرگشتهی تو
نفسم آغشتهی تو
بــه بــاغ رویـاهـا
چـو گـلـت بـویــم
بـر آب و آیـیـنـه
چو مـهت جـویـم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا
ز پیات پویـم
به خواب و بیداری
سخـنـت گـویــم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شـو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمینمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمیگشایی
ابن سبیل!
ساعت الان چهار و نیم صبح است و باورتان بشود یا نه، من از ساعت شش و نیم دیشب که از وزرا راه افتادم، تازه همین الان رسیدهام خانه! صیاد قفل، امام علی قفل، بابایی قفل. ساعت ده عصبانی زنگ میزنم به 110 که آقا این چه مملکت گل و بلبلی است، همهی راهها بسته است و ماشینها همین جور دارند سر میخورند توی کون هم. من باید چه غلطی کنم و از چه راهی بروم خانهام؟ جناب پلیس هم خیلی خونسرد میفرماید: «آقا یک جاهایی همان جاها ماشینت را پارک کن، شب برو منزل دوستی، آشنایی. راهها همه بسته است آن طرفها و بعید است تا صبح باز شود.»
اولین برف زمستانی و ترافیکی که رسماً آدم را به اف میدهد. تاکید میکنم رسماً به اف میدهد. با این وضعیت خدا بقیهی زمستان را به خیر بگذراند. راستی فکر نمیکنید دیگر حتی افتضاح یا فاجعه نیز کلمات مناسبی برای توصیف ترافیک تهران نباشد؟ بهنظرم فرهنگستان باید بگردد لغت دیگری برای این اوضاع تستیکولار فیکشن پیدا کند!
یک موسیقی
یک شعر
پاییزبه قلب پاییز و ناگهان
باورم نمیشود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه میزنم ...
کتایون آموزگار
یک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
کجا بود که گم شدیم؟اگر دلتان برای خواندن چند داستانکوتاه خوب، متفاوت و البته تفکربرانگیز تنگ شده، مجموعه داستان: «کجا ممکن است پیدایش کنم» [2]، نوشتهی هاروکی موراکامی، انتخاب بسیار درستی است. موراکامی نویسندهی بزرگ و شناختهشدهی ژاپنی، متاسفانه تا به چندی پیش در ایران بهطور کامل ناشناس باقی مانده بود. تا آنجا که من خبر دارم، تا به حال فقط یک داستانکوتاه به نام «شیرینی ِ عسلی» در مجموعهی «خوبی ِخدا» [3]، همین کتابِ «کجا ممکن است پیدایش کنم» و رمان ِ «کافکا در ساحل» [4] از او به فارسی چاپ شده است.
داستانهای موراکامی نثر روان و سادهای دارند، به راحتی خوانده میشوند، اما به راحتی فهمیده نمیشوند. معمولن داستانها جایی تمام میشوند که انتظارش را نداریم، انگار که هر خواننده باید خودش داستان را کامل کند. حس ِ غالبِ من در پایان بیشتر ِ داستانها این بود که: «چرا این داستان نوشته شده؟ موراکامی میخواسته چه چیزی به ما بگوید؟»
[ادامه...]
جستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
روزنا
نوروز
ايسنا
هفتان
ايران تئاتر
رادیو زمانه
Live Score
بایگانی
بایگانی ماهانهبایگانی يک شعر
بایگانی يک کتاب
بایگانی يک نمایشنامه
بایگانی يک عکس
بایگانی دیگر نوشتهها
